تبليغاتX
خزان

خزان

 

نمی دونم چرا اما شاید این وبلاگ رو ساختم تا شاید یه سری چیزا برام

 

عوض بشه.خیلی ها اینجا وبلاگ دارن.خیلی ها خیلی چیزا میگن به

 

هم.خیلی ها اومدن تا شاید عاشق بشن  تا شاید زندگیشون عوض بشه

 

آدما همیشه یک راه رو طی میکنن

 

حتی اون هایی که فکر نمی کنن اینطورباشه

 

منم فکر میکردم بتونم یه سری چیزا رو برای خودم تغییر بدم نه با

 

عاشق شدن  بلکه با شناختن بیشتر همین آدمهایی که تو این کوچه های

 

 تاریک سرک میکشن و به دنبال حرفی برای رهایی خود هستن

 

نخواستم پر رنگ بنویسم براتون چون خواستم همینی که هست بگم

 

میدونم که زندگی هاتون خوبی و بدی داره

 

سردی و گرمی داره

 

شاید بگید مال کی اینطوری نیست   همیشه همینطور بوده!

 

اما به دلایلی شاید دیگه ننویسم اینجا گرچه بیشتر مطالبی که مینویسم از

 

 شعرای دیگر هستش  بعضی هاشم از خودم اما احساس میکنم اینجا فقط

 

 خلوت عاشقاست همین

 

و فقط عاشقان گم کرده راه و شاید دیوانه سر به این کوچه ها میزنن

 

شاید فصل این کوچه ها به اتمام رسیده باید بیرون آمد و مرگ را به

 

جون خرید و رفت

 

شاید زندگی باید طور دیگه ای جریان پیدا کنه

 

همیشه همه دنبال فصل آشنایی هستن و همیشه جدایی تنهاست

 

*بگذار تا من همسفر جدایی باشم*

 

ممنونم از این به وبلاگ من اومدید  مطالب رو خوندید

 

براتون نه آرزوی موفقیت میکنم نه.....

 

تنها آرزوم برای همگیتون اینه که خودتون رو.خود واقعیتون رو که

 

همیشه شاید به دنبالش باشید خواه یا ناخواه پیدا کنید  کتیبه ی عشقش

 

 رو بخونید و بگذرید

 

و یک مطلب درباره حقیقت:

 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و

 

شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به

 

 کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در

 

آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز

 

هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با

 

 ظاهري آراسته نمايان مي شود

 

پس هیچ زمان به حقیقت وجودتون قانع نباشید.امیدوارم راه زندگی رو

 

 بی دردسر اگرچه نشدنی اما بی دردسر طی کنید

 

امیدوارم لحظه ی سر بر خاک نهادن.لحظه رفتن.لحظه وزیدن باد همواره

 

لحظه ی غروب خورشید. لحظه ی خاموشی . همه مثل شمع باشید

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

.............شاید روزی دوباره برگردم و از نو بنویسم............

 

*سیاوش*

 

نوشته شده توسط سیاوش در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 22:52 | لینک ثابت |

 

 

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "استاد در جواب گفت:" به

 

 گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از

 

 گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه

 

 اي بچيني! "شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

 

استاد پرسيد:"چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:" هيچ! هر

 

 چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن

 

پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."استاد گفت:" عشق يعني

 

همين! " شاگرد پرسيد:" پس ازدواج چيست؟ "استاد به سخن آمد

 

که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که

 

 باز هم نمي تواني به عقب برگردي! " شاگرد رفت و پس از مدت

 

کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در

 

جواب گفت:" به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب

 

کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.

 

 استاد بازگفت: ازدواج هم يعني همين

.............................................................

سیاوش

 

 

نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 3:22 | لینک ثابت |

 

 

یک دعای متفاوت

 

Heavenly Father, Help us remember that the

 

jerk who

 

cut us off in traffic last night was a single

 

mother who worked

 

nine hours that day and is rhshing home and

 

spend a few

 

precious moments with her children

 

ای خدای بزرگ ( پدر آسمانی )، کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن

 

کسی

 

که دیشب در خیابان راه ها را بست، مادر تنهایی بود که آن روز بعد از

 

نه ساعت کار

 

،می راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند

 

به درس بچه ها برسد، رخت ها را بشوید و چند دقیقۀ با ارزش را کنار

 

فرزندانش بگذراند

 

Help us to remember that the pierced,

 

tattooed,

 

disinterested young man who can' t

 

make change correctly is a worried 19-year-

 

old college student,

 

balancing his apprehension over final exams

 

with his fear

 

of not getting his student loans for next

 

semester

 

کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد جوان ژنده پوش بی تفاوتی که

 

تنش را خالکوبی

 

کرده و بدون اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی اش بدهد، شاگرد مدرسۀ

 

 مضطرب

 

نوزده ساله ای بود که همۀ حواسش در پی امتحانات نهایی اش بود و

 

 می ترسید نتواند

 

.برای ترم بعد وام ( تحصیلی ) بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد

 

Remind us, Lord, that the scary looking bum,

 

begging for money in the same spot every day

 

( who really ought to get a job! )

 

is a salve to addictions that we can only

 

imagine in our worst nightmares

 

خدایا به یادمان بیاور که آم آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه

 

نشسته

 

و گدایی می کند در حالی که باید کار کند

 

اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را در

 

وحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم

 

Help us to remember that the old couple

 

walking annoyingly

 

slow throght the store aisles and blocking our

 

shopping progress are

 

savoring this moment, knowing that,

 

based on the biopsy report the got back last

 

week,

 

this will be the last year that they

 

go shopping together

 

کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت

 

در راهروی فروشگاه ( ضمن سد کردن راه دیگران ) قدم می زنند و

 

از لحظات خود بهترین استفاده را می برند  اگر چه نتیجۀ آزمایش های

 

هفتۀ قبل

 

زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود و

 

می خواهند

 

 که این لحظه های آخر را با هم مزه مزه کنند

 

Heavenly Father, remind us each day that,

 

of all the gifts you give us, the greatest gift is

 

love.

 

It is not enought to share that love with those

 

we hold dear

 

Open our hearts not to just those who are

 

close to us,

 

but to all humanity

 

ای خدای بزرگ ( پدر آسمانی ) هر روز به یادمان بیاور که از همۀ

 

نعمتهایی

 

،که به ما ارزانی داشته ای، بالاترین آن محبت است

 

.اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم

 

.خدایا دلهایمان را بگشا، نه فقط به روی نزدیکانمان، بلکه به روی

 

 همۀ انسان ها

 

Let us be slow to judge and quick to forgive,

 

show patience, empathy and love

 

.یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم

 

.یاری مان کن تا شکیبایی، همدلی و مهربانی کنیم

 

نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 3:19 | لینک ثابت |

 

Father: I want you to marry a girl of my choice


Son: "I will choose my own bride


Father: "But the girl is Bill Gates's daughter

 

Son: "Well, in that case...ok

 

Next, Father approaches Bill Gates

 

Father: "I have a husband for your daughter

 

Bill Gates: "But my daughter is too young to marry

 

Father: "But this young man is a vice-president of

 

the World Bank

 

Bill Gates: "Ah, in that case...ok

 

Finally Father goes to see the president of the World

 

Bank

 

Father: "I have a young man to be recommended as

 

a vice-president

 

President: "But I already have more vice- presidents

 

 

than I needFather: "But this young man is Bill Gates's

 

son-in-law

 

President: "Ah, in that case...ok

 

This is how business is done

 

Siavash: Even If you have nothing, You can get

 

Anything. But your attitude should be positive

 

ترجمه

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

 

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

 

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

 

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

 

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

 

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

 

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

 

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

 

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

 

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

 

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

 

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

 

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

 

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

 

و معامله به این ترتیب انجام می شود

 

سیاوش: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

 

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

 

 

نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 4:58 | لینک ثابت |

 

و تو اي آموزگار بزرگ درس‌هاي شگفت من. اي آن كه دست كينه‌توز

 

مرگ را در آن حال و عطشم ،به نوشيدن جرعه‌هايي که از چشمه جاويد

 

درون پر از عجايبت در پيمانه‌هاي زرين كلماتت مي‌ريختي, مرا بي‌تاب

 

كرده بود, , اي كه به من آموختي كه عشقي فراتر از انسان و فروتر از

 

خدا نيز هست و آن دوست داشتن است و آن آسمان پر آفتاب و زيباي

 

«ارادت» است و آن بي‌تابي پرنياز و دردمند دو روح خويشاوند است,

 

آشنايي دو تنهاي سرگردان بي‌پناه در غربت پرهراس و خفقان‌آور اين

 

عالم است, كه عالميان همه همزبانان و هموطنان همند, برادران و

 

خواهران همند و در خانه خويشند و بر دامن زمين, مادر خويشند و در

 

سايه زمان پدر خويش, كه زادگان زمين و زمانه‌اند و ساكنان خاك, ......

 

و تو آموختي كه آنچه دو روح خويشاوند را, در غربت اين آسمان و زمين

 

 بي‌درد, دردمند مي‌دارد و نيازمند بي‌تاب يكديگر مي‌سازد دوست داشتن

 

است, و من در نگاه تو, اي خويشاوند بزرگ من, اي كه در سيمايت

 

هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت، شوق فرار

 

پديدار. ديدم كه تبعيدي اين زميني. ...... اما اكنون تو با مرگ رفته‌اي و

 

 من, اينجا, تک و تنها به اين اميد دم مي‌زنم كه با هر «نفس», «گامي» به

 

 تو نزديك‌تر مي‌شوم و... اين زندگي من است

.............................................

تو را در قلب شعرم مي گذارم به سمت باد آن را مي سپارم از تمام شعر

 

 من يک جمله بشنو تو را تا بي نهايت دوست دارم و همیشه در قلب من

 

 خواهی ماند................................................................سیاوش

نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 4:42 | لینک ثابت |

 

روز که پونه ي لبخندت در قاب بي انتهاي من نشست، حسي به من

 

 گفت: دستانت را به دستانش بسپار و من آن روز... کوله پشتي تنهايي

 

 ام را به انتهاي دره ي آوارگي فرستادم و احساسم را به تو سپردم...

 

دستم را بگير.........

 

سیاوش

 

نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 4:27 | لینک ثابت |

 

در انتهای روز که دروازه غروب


وا می شود بخلوت مغموم شامگاه


آهنگ پای خسته ای از عمق دور دست


آواز می دهد که روان شد کسی به راه


چشمان من بکاوش نا آشنای خویش


میجوید آنکسی که روان است سوی من


اما بعمق این ره متروک مانده نیست


غیر از خیال درهم و پر هیاهوی من


غیر از خیال در هم و پر هیاهوی من


گاهی فرو روم بخیالی که بیخیال


از روس لحظه لحظه عمرم گذر کنم


خود را زخود برانم و در این میان به هیچ


چون رفته ها نیامده ام را هدر کنم


لیکن بعمق جاده باز آن صدای پا سر می کند ترانه و

 

 نزدیک می شود


خورشید روز می رود و روز می میرد


کس سوی من نیامده


تاریک می شود........

 

سیاوش

نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 4:5 | لینک ثابت |

 

خسته ام از این کویر

 

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر

 

این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

 

آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف

 

ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

 

ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان

 

ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر

 

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح

 

مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

 

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان

 

مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

 

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن

 

با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر

 

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی

 

دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر

 

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها

 

این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

 

دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر

 

با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

 

نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 3:51 | لینک ثابت |

 

مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه


عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت


را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی


محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون


و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد


می رسند در رساندن دم به بازدم


عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی


کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت


عشق روح خود کند


کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس

 
پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی


خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند


در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت


و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی


نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان


باید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....



هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد


آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری


تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی


تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و


ویرانش کنی


در یاب که اگر به نام خدا می گوییی یعنی عاشقی و عاشق یعنی


ع:عطر وجودت روح نوازاست


ا:ایثار مثل زدنی است


ش:شهره به مهربانی داری و
...


ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی


حالا بگو چه کم داری؟


مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟


قسم به هر چه درد منده در این دنیاست عاشق بمان


به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی


عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش


دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش


را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با


خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی


حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی

 
بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد ..

سیاوش

نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 3:40 | لینک ثابت |

 

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

 

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

 

بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود

 

این دایرۀ کبود، اگر عشق نبود

 

از آینه ها غبار خاموشی را

 

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

 

در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است

 

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

 

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

 

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

 

از دست تو در این همه سرگردانی

 

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 3:37 | لینک ثابت |

 

مغرورانه اشك ريختيم

 

چه مغرورانه سكوت كرديم

 

چه مغرورانه التماس كرديم

 

چه مغرورانه از هم گريختيم

 

غرور هديه شيطان بود

 

و عشق هديه خداوند

 

هديه شيطان را به هم تقديم كرديم

 

هديه خداوند را از هم پنهان كرديم

 

تقدیم به شما بانوی مهربان

 

سیاوش

نوشته شده توسط سیاوش در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 5:15 | لینک ثابت |

 

 

دمی که شاعرانه بود

 

 

چه ساده و سبک نشست

 

 

پرنده نگاه تو

 

 

به شاخسار قلب من

 

 

به زیر ابر لحظه ها

 

 

پرنده خیس عشق شد

 

 

نگاه رو به آسمان

 

 

بلور شد ، ستاره شد

 

 

و برگ برگ دفترم

 

 

خزان بی بهار شد

 

 

کنون پرنده پر زده

 

 

و جای خالی از پر و تر نمَََش

 

 

پراز غبار ماتم است

 

 

به ساقه های التماس من نگر به پای باد

 

 

تمام هستی مرا

 

 

چه وحشیانه می کند ز بیخ و بن

 

 

چه تازیانه می زند به شاخه ی تکیده ی دلم

 

 

به جرم آشیانه نگاه تو

 

 

کنون من و دل و هجوم باد

 

 

و لحظه ای که زیر بار آخرین نگاه تو

 

 

غرور سرو سای من

 

 

ز انجماد خرد شد

 

 

کنون من و دل و خزان یاد تو

 

 

و یک سؤا ل بی جواب

 

 

زلحظه های پر فریب آشنا

 

 

به راستی

 

 

گناه آن دمی که شاعرانه بود

 

 

از آن کیست ؟

 

 

پرنده ای که بی خبر پرید و رفت

 

 

و یا از آن ِ شاخه ای

 

 

که از هجوم باد ، بی صدا شکست ؟!

نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:59 | لینک ثابت |

 

 


گذشته


All My Troubles Seemed So Far Away


همه سختيها دور دست مي نمود


Now It Looks As Though They're Here To Stay


و اكنون گويي ؛ آمده اند كه بمانند


Oh ' I Believe In Yesterday


آه گذشته را باور دارم


Suddenly


به ناگهان ؛


I'm Not Half To Man I Used To Be


نيمي از آني كه بودم نيستم


There's A Shadow Hanging Over Me


سايه اي ست كه به رويم بال مي گستراند


Oh ' Yesterday Came Suddenly


آه يكباره گذشته بر من هجوم مي آورد


Why She Had To Go


چرا مي بايست برود


I Don't Know


نمي دانم


She Wouldn't Say


خود نيز نمي گويد


I Said Somthing Wrong

 
چيزي نادرست بر زبان آوردم


Now I Long For Yesterday


و اكنون در حسرت گذشته ام


Yesterday


گذشته


Love Was Such An Easy Game To Play


عشق ؛ بازي بس ساده اي بود


Now I Need A Place To Hide Away


حالا جايي براي پنهان شدن مي خواهم


Oh ' I Believe In Yesterday


آه گذشته را باور دارم


Why She Had To Go


چرا مي بايست برود


I Don't Know


نمي دانم


She Wouldn't Say


خود نيز نمي گويد


I Said Something Wrong


چيزي نادرست بر زبان آوردم


Now I Long For Yesterday


و اكنون در حسرت گذشته ام


Yesterday


گذشته


Love Was Such An Easy Game To PLay


عشق ورزي چه بازي ساده اي بود


Now I Need A Place To Hide Away


حالا در جستجوي جايي براي پنهان شدنم


Oh ' I Believe In Yesterday


..... mm mmm


آه گذشته را باور دارم .....

نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:41 | لینک ثابت |

 

خیلی خوشحالم از اینکه به وبلاگ من هم سر میزنی تو ای مسافر

 

من همیشه و هرجا که باشم به یاد تو هستم و قلبم برای تو میتپه

 

مهم نیست چه.هرچه باشی برای من عزیزی

 

تو ای همسفر این راه بس دشوار من

 

تو ای مسافر بادهای همواره

 

تو ای خورشید.ای باران ای نسیم ای احساس بنام انسان

 

گاهی وقتا که از این راه سفر میکنی یه نگاه هم به شمع سوزانی که

 

قسمتی از راه رو برات روشن میکنه بکن

 

ما که سوختیم و ساختیم تو شرر باش

 

تو برو

 

همسفر یار و مسافر راه حق باش

 

خداوند پشت و پناهت

 

سیاوش

 

نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:37 | لینک ثابت |

 

در حسرت چشم تو دل ماه شکست

 

چشم هزار قنچه در راه شکست

 

تو رفتی و بعد از تو دلم مثل بلور

 

افتاد زبرج شوق و نگاه شکست

 

هجرت تو هرچه بود معراج تو بود

 

اما من اسیر مرداب زمینم

 

تقدیم به یگانه دوستم که اگرچه نیست اما بیشتر از من و ما هست و خواهد بود.سیاوش

نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:29 | لینک ثابت |

چه کور است او که از جيبش به تو مي دهدتا شايد

بتواند از قلبت چيزي بستاند


تنفر جنازه هست کدام يک از شما مي خواهيد گورآن

باشيد؟؟


مرگ همان قدر به سالخوردگان نزديک است که به

نوزادان.درست مثل زندگي


مخالفت شايد کوتاه ترين راه بين دو فکر باشد


انسان ها بر دو گونه اند:يکي او که در تاريکي بيدار

 

است.و ديگري او که در روشنايي خواب است


آرزو نيمي از زندگي است و بي علاقگي نيمه ديگرش


لاکپشت ها مي توانند بيش از خرگوش ها در باره راه

ها

صحبت کنند


سخاوت آن نيست که چيزي را ببخشي که بيش از تو

بدان نيازمندم.بلکه آن است که چيزي را بدهي که

خود.بيش از من بدان محتاجي


چون از دارائيتان مي دهيد چندان زياد نبخشيده

 

ايد..وقتي

از خودتان مي بخشيد براستي بخشش مي کنيد


عشق همان سان که تاج بر سرتان مي نهد ..بر

صليبتان

هم خواهد کشيد


شما از قانون گزاري لذت مي بريد اما از شکستن

قانون

 

بيشتر

نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:4 | لینک ثابت |

چشم تو جنگل انبوه نفسهاي مرا


ساده ميسوزانيد


و درختان صبورم را او


قطع ميكرد به يك پاسخ"نه"!


تو چرا يادت نيست


خاطرات ديروز


حرفهاي ديروز


تو چرا نه گفتي؟


و چه اسوده تو حاشا كردي


خواهش چشمت را


از كه مي ترسيدي؟


از خودت يا از من؟


از حصاري كه ميان ما بود


يا از ابهام تبسم تبسم هامان؟


تو چه اسوده مرا سوزاندي


من ولي چشم به راهت هستم


تا تو برگردي زود


سمت فهم احساس


سمت تنهايي من!

نوشته شده توسط سیاوش در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 3:4 | لینک ثابت |

 

دم عیسی است که بوی گل تر می‌آرد وز

 

بهشت است نسیمی که سحر می‌آرد

 

یا نه زان است نسیم سحر

 

از سوی تبت کاهویی آه دل سوخته‌

 

بر می‌آرد

 

یا صبا رفت و صف مشک ختن

 

بر هم زد

 

نافه‌ی مشک مدد از گل تر می‌آرد

 

یا نه بادی است که از طره‌ی مشکین بتی

 

به بر عاشق شوریده خبر می‌آرد

 

یا نه از گیسوی لیلی اثری یافت سحر

 

که سوی مجنون زینگونه اثر می‌آرد

 

یا برآورد ز دل شیفته‌ای بادی سرد

 

باد می‌آید و آن باد دگر می‌آرد

 

یا چو من سوخته‌ای را جگری سوخته‌اند

 

 باد از سینه‌ی او بوی جگر می‌آرد

 

یا کسی از مقر عز برون افتاده است

 

به غریبی به سحر باد سحر می‌آرد

 

یا مگر آه دل رستم دستان این دم

 

نوش‌دارو

 

به بر کشته پسر می‌آرد

 

یا مگر باد به پیراهن یوسف بگذشت

 

بوی پیراهن او سوی پدر می‌آرد

 

یا نه داود زبور از سر دردی برخواند

 

جبرئیل آن نفس پاک به پر می‌آرد

 

یا مگر باد سحر آن دم طاها خواندن

 

از سر واقعه‌ای سوی عمر می‌آرد

 

یا مگر سیدسادات به امید وصال

 

روی از مکه به هجرت به سفر می‌آرد

 

یا نه روح‌القدس از خلد برین سوی

 

رسول

 

می‌خرامد خوش و قرآنش ز بر می‌آرد

 

این چه بادی است که طفلان چمن را

 

هردم سرمه‌ای می‌کشد و شانه به سر

 

می‌آرد

 

نقش بند چمن از نافه‌ی مشکین هر روز

 

این جگرسوختگان بین که به در می‌آرد

 

نو به نو دشت کنون زیب دگر می‌گیرد

 

دم‌به‌دم باغ کنون گنج گهر می‌آرد

 

نه که هر گنج که در زیر زمین بود دفین

 

ابر خوش بار به یکبار ز بر می‌آرد

 

کوه با لاله به هم بند کمر می‌بندد

 

کبک از تیغ برون سر به کمر می‌آرد

 

بلبل مست ز شاخ گل تر موسی وار

 

ارنی گوی سوی غنچه حشر می‌آرد

 

ابر گرینده به یک گریه گهر می‌ریزد

 

غنچه بر شاخ ز بس خنده سپر می‌آرد

 

سمن تازه که از لطف به بازی است

 

گروه بر سر پای همی عمر

 

به سر می‌آرد

 

ارغوان هر سحری شبنم نوروزی را

 

بهر تسکن صبا همچو شرر می‌آرد

 

یاسمن دست‌زنان بر سر گل می‌نازد

 

لاله دل از دل من سوخته‌تر می‌آرد

 

نرگس سیمبر آن را که فروشد عمرش

 

بر سر کاسه‌ی سر خوانچه‌ی زر می‌آرد

 

سبزه از بهر زمین بوسی اسکندر

 

عهد روی بر خاک سوی راه گذر می‌آرد

 

خسرو روی زمین فخر وجود

 

آنکه ز جود دستش از بحر کرم گوهر و

 

 زر می‌آرد

 

مهد خورشید که زنجیره‌ی زرین دارد

 

هر مه از ماه نوش حلقه‌ی در می‌آرد

 

خسروا در دل خصم تو ز غصه

 

شجری است

 

که برش محنت و اشکوفه ضرر می‌آرد

 

آفتابی تو و کوهی است عدو لیک

 

ز برف بنگرش تا ز کجا تا چه قدر

 

می‌آرد

 

دشمنت را که شب از شب بترش

 

باد فلک

 

روزش از روز همه عمر بتر می‌آرد

 

خسروا خاطر عطار ز دریای سخن

 

نعت منثور تو در سلک درر می‌آرد

 

نیست در باب سخن در خور

 

من یک هنری

 

گو بیاید هلا هر که هنر می‌آرد

 

عیسی نظمم و هر نظم که آرد

 

دگری در میان فضلا زحمت خر می‌آرد

 

ختم کردم سخن و هرکه پس از من گوید

 

پیش دریای گهر آب شمر می‌آرد

 

تا که هشتم به ششم دور به هم می‌گردد

 

تا نهم دور نه چون دور دگر می‌آرد

 

تو فروگیر به کام دل خود هشت بهشت

 

که عدو رخت سوی هفت سقر می‌آرد

 

نوشته شده توسط سیاوش در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 2:19 | لینک ثابت |

 

پرنده ای در دوزخ 

 

نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر 

 


که آنجا آتش و دود است
 

 


نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پاک جوانت را
 

 


همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
 

 


نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست
 

 


همه رنج است و رنجی غربت آلود است
 

 


پرید از جان پناهش مرغک معصوم
 

 


درین مسموم شهر شوم
 


پرید ، اما کجا باید فرود آید ؟


نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پیوند 

 


در آن مردی ، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر
 

 


به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند


خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی
 

 


به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند
 

 


ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر
 

 


تفو بر آن لب و لبخند
 


پرید ، اما دگر آیا کجا باید فرود آید ؟


نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت 


سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما


چه داند تنگدل مرغک ؟


عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت


پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد
 

 


غبار و آتش و دود است
 

 


نگفتندش کجا باید فرود آید
 

 


همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
 

 


دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون
 


صدف با خویش


دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش


چه گوید با که گوید ، آه 

 


کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم
 


چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش


همه پرهای پاکش سوخت 


کجا باید فرود آید ، پریشان مرغک معصوم ؟

نوشته شده توسط سیاوش در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 2:5 | لینک ثابت |

 

من از حقيقت بی پايان ، از تصويری بی نشان ، از

 

عشق يک آهو می ترسم! من از روزگار

 

سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم، می ترسم از

 

آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی ،

 

من از روح سرگردان زندگی، از گريزان بودن ياران

 

می ترسم، از صدای پای رهگذران

 

می ترسم ... از آنچه هستيم و هست می ترسم ، از

 

جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود

 

خواهد ساخت می ترسم! از لحظه ها و ساعتهايی

 

که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه

 

کرد . می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک

 

مـی ترسم 

 

سیاوش

نوشته شده توسط سیاوش در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 2:1 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت زندگی رودی است ، جاری ، هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت قاصدک ، این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
سارا
رها
متهم
مهران اورجینال
عسل عزیزم
قالب بلگفا

طراح قالب
طراحی ودانلود قالب وبلاگ

کلیه ی مطالب وبلاگ forevermore محفوظ است و کوپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز است. طراحی شده توسط یاس دیزاین